X
تبلیغات
زندگی شگفت انگیز یک ترنسکشوال

زندگی شگفت انگیز یک ترنسکشوال

سلام دوستان.



باكمي تاخير و معذرت خواهي فراوون سال نو رو


به همه تبريك ميگم و سال خوبي رو براي همگي


آرزو دارم.



راستي يه توضيح درباره اينكه عكساي


عملمونذاشتم!


نه اينكه نخواستم بذارم نه! متاسفانه ده-دوازده


روز بعد عمل توي خيابون باتهديد چاقو گوشيمو ازم


زدن و عكساي عملم كلا رفت! :-((


من موندموخريد گوشي كه دوربين نداره!


ببخشيد دير به دير سرميزنم.زندگي به تنهايي


بدون حمايت خانواده سخته ولي بااين خال


خداروشكر...


دوستتون دارم...

                  

  دكترسيدمهندس كامران اسعدي!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ساعت 13:47 توسط کامران |


عمل



به نام تنها یاری دهنده

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

سلام برتو ای امام مهربان

درود خداوند برتو و خاندان پاکت

سلام دوستان

خوشحالم که خداوند فرصتی دوباره در اختیارم قرارداد تا بعد از غیبتی طولانی باز به وبلاگم بیام و بتونم برای شما دوستانم از خودم بگم تو این مدت اونقدر اتفاقای جورواجور واسم افتاده که منو حسابی درگیر کردن اما خداروشاکرم که هیچوقت، هیج جای زندگیم منو تنها نذاشت و امام رضای مهربون، ضامن آهو همیشه هوای منو داشت و به بهترین نحو میزبان من بود.

سعی میکنم تا اونجا که می تونم خلاصه بگم که چیا بهم گذشت... ولی اگه نشد به خوبیه خودتون ببخشید به ادامه مطلب بیاین تا براتون بگم رفتنم برای عمل چه جوری شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392 ساعت 17:32 توسط کامران |


یه روز فراموش نشدنی

به نام خالق زندگی بخش


سلام

امروز ۱۶/۱۰/۹۲یه روز دیگه از روزهای زندگیه ماس که برای همیشه در تاریخ زندگیمون ثبت میشه

امروز کامرانم به جسم واقعیش میرسه

و از زندان تن آزاد میشه

ساعت 3و نیم کامرانم به اتاق رفت والانم توی اتاق عمله

درسته از این ناراحتم که نمیتونم پیشش باشم تا اون لحظه ای که چشاشو باز میکنه بهش لبخند بزنمو بگم مرد من تولد دوبارت مبارک...

اما دنیا دنیا براش خوشحالم که بالاخره بعد از اون همه سختی مرد من بالاخره حقشو از زندگی میگیره و خواستم همه ی شما دوستای عزیزو تویه شادیمون شریک کنم

کامرانم؟

مرد من؟ همسفر زندگیم؟ تولدت دوبارت مبارک.

این روز برای همه ی ترنسها هست

خلاصی از زندان تن

امیدوارم همه ی ترنسا هرچه زودتر این روز قشنگو تو زندگیشون تجربه کنن.

شادو موفق باشین .

نفس...

جزئیات عملو حتما خود کامران بهتون میگه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کامران ساعت ۷ونیم از اتاق عمل اومد بیرون

وقتی دیشب تلفنی باش حرف زدم خیلی درد داشت

اما کلا حالش خوبه خداروشکر

راستی کامران هر دو تخلیه هارو باهم انجام داد.

از همتون که جویای احوال ما هستین ممنونم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392 ساعت 16:55 توسط کامران |


*مجوز*

بنام خالق یکتا


برای آنکس که ایمان دارد، ناممکن وجود ندارد!   «رابینز»


سلام به همه ی دوستای خوب، مهربون و عزیزم

امیدوارم منو بابت تأخیر در نوشتن این پست و همچنین کم سرزدن به وبلاگم ببخشین خودتون شرایط منو بهتر می دونید. تو این مدت روزهای پراسترسی رو گذروندم و خیلی سختی کشیدم ولی خداروشکر بالاخره همه ی سختی ها به پایان رسید.

البته بقول داداش حمیدرضا ی گلم تازه اول سختیامونه و از الانه که باید مردونگی خودمونو ثابت کنیم...

بگذریم جونم براتون بگه که.... از کجاباید بگم.... آهان کمیسیون... بعد از 2هفته به من زنگ زدن گفتن فردا ساعت11 وقت کمیسیون داری و همچنین گفتن خانومتم بیار!

چشمتون روز بد نبینه بچه ها ی گلم!! آخ ببخشید یه لحظه فکرکردم من پدربزرگم که جلوی نوه ها م نشستم دارم داستان زندگیمو می گم!!!

چیه؟؟؟ چرا اینجوری نگام میکنین؟؟؟ فکر می کنین خل شدم؟؟؟

نه به جان خودم! آقا نه از بس تو این راه دوندگی کردم الان احساس پیری می کنم دست خودم نیست!

خلاصه روز کمیسیون رسید و خدارو صد هزارمرتبه شکر... چی بگم آخه... یعنی قشنگ کل کائنات بامن همکاری تمام کردنا!!! soldier baby

یعنی می تونم بگم قشنگ سرساعت 10 و نیم یهو چنان بارونی اومد که بندر تا حالا به خودش ندیده بود! شلاقی آقا!!! باد و طوفان و گردو خاکم یه طرف!!!

یعنی داشت حادثه ی زمان حضرت نوح اتفاق می افتاد!!! دیگه می خواستم کشتی بسازم با عهدو عیال بریم توش!!!

اون شعره هست... که می گه ابرو بادو مه و خورشید و فلک

همه در کارند!!!

         تا تو.... بذار بقیشو خودم بگم

                       تا تو به کمیسیون نرسی و به بن بست بخوری!!!

خلاصه به هر زحمتی بود با نفس رفتیم پزشک قانونی و دکترا با نیم ساعت تأخیر رسیدن و د کتر صدیق یعنی همون دکتری که اول از همه تأییدم کرده بود هم بود! که خیالمو کلا راحت کرد اما چشمتون روز بد نبینه یه خانوم روان پزشک، یه آقای دیگه که رئیس کل پزشک قانونی بود هم بودن قرار بود 4تا کمیسون برگزار شه که از شانسم مال من افتاد آخری و ساعت 12 و نیم رفتم واسه کمیسیون.خواب

وقتی رفتم تو تنها کسی که بهم لبخند زد دکتر صدیق بود!  اون دو تا که عین برج زهرمار از اول تا آخرش با بدبیتی بهم زل زده بودن و هرچی می گفتم انگار باورشون نمیشد!!!عصبانی

همه ی سوالاتو دکتر صدیق پرسید اما سوالای مسخره!!

اسمت چیه؟؟ چندسالته؟؟ خونت کجاس؟؟ حقوقت چقدره؟؟ دیگه کم کم داشتم شک می کردم که نکنه جلسه خاستگاری برام گذاشتن و دکتر صدیق می خواد دخترشو بم قالب کنه!!!سوال

ولی شیطون وسطاش یه سوالایی می پرسید که گیرم بندازه! مثلا پرسید چرا با دوست دختر قبلیت بهم زدی! منم گفتم سر اینکه یکی دیگه رو دوست داشت!منتظر

گفت یعنی اصلا بحث سراینکه تورو بعنوان یه پسر قبول نداشته باشه پیش نیومد؟؟؟

منم گفتم نه اصلا! خب راستشو گفتم بعد برگشت گفت پس بخاطر یکی دیگه قالت گذاشته آره؟؟؟

منو میگی!! ؟تعجبگریه

صدیق: شیطان

یعنی چی اصلا! این ادبیاته؟؟؟ قالت گذاشت یعنی چی آخه؟؟؟ خدای من....ناراحت

بعد پرسید چرا از خانوادت جدا شدی؟؟؟ خودت خواستی یا بخاطر دانشگاه!

منم گفتم ببه بهونه دانشگاه مستقل شدم چون نه من می تونستم زورگویی اونارو تحمل کنم نه اونا رفتاری منو!

با یه سری سوالای آبکی دیگه که بینشون قصد داشت از من آتو بگیره اما متاسفانه یا خوشبختانه نتونست!!! عینک

فقط اون خانوم اخمه آخرش با چشای گردشدش پرسید خیلی اذیت شدی؟؟ گفتم خیلی زیاد... واقعا سخت بود... اون یارو... رئیس کل پزشک قانونی که لام تا کام حرف نزد!! همینجوری اخم کرده بود. منم که با اعتماد بنفس به همه ی سوالاجواب دادم و صاف تو چشاشون نگامی کردم تا شک نکنن دروغ می گم!هیپنوتیزم

وقتی تموم شد بم گفتن نفس بیاد. نفس رفت تو یه سری سوالات ازش پرسیدن که راجب خودش بود نه من! اینکه با من مشکلی نداره؟! یا اینکه خانوادش می دونن؟

خلاصه اینکه کمیسون تموم شدو گفتن هفته ی بعدش واسه جواب برم دادسرا! همونجا هم  با وبکم با تیپ خودم یه عکس باحال ازم گرفتن که ضمیمه پرونده کردن!

تو اون چندرو ز منو نفس مردیمو زنده شدیم. آخه اونطور که اونا رفتار می کردن انگار نمی خواستن مجوز بدن

بعد یه هفته هم که فقط سه روز هروز می رفتم دادسرا ومی گفتن نامت نیومده!

می رفتم پزشک قانونی خانوم مسئول کمیسیون نبود! اعصابم داغون شده بود!pink mouse

تا اینکه بالاخره روز سوم که حسابی کلافه و عصبانی بودم به همه ی شعبه ها سر زدم! بالاخره پیداش کردم نامه رو!!! رفتم اتاق جانشین دادستان گفتم نامه اومده! یه خانوم چادری بود که اخم کرده بود گفت: آره... بدون اینکه بدونه نامم چی بوده یا شماره نامه رو بپرسه یا اسممو!!

نگا کردم دیدم نامه جلودستشه!!! ورق زد نگاش کرد...

گفت نگران نباش نظرشون مساعده!!!

منو میگی: تاییدهورا

گفتم: جدی؟؟ گفت آره بیا خودت ببین نامه رو داد دستم!!!

خوندم به قسمت تاییدی که رسیدم دستمو گذاشتم روسرمو بلند گفتم یا ابوالفضل!!!

همه از کارمندا گرفته تا ارباب رجوع برگشتن نگام کردن! منم که هول زده بودم از همه تشکر کردم حتی از ارباب رجوع های اونجا و تک تک کارمندا!!! بعدشم نامه رو برداشتم که برم خانومم گفت کجا؟؟؟ برو فلان اتاق ثبتش کن همینجوری نبر!!!

منم پریدم رفتم قمسمت ثبت دیوونشون کردم!

هی میگفتم توروخدازودتر ثبتش کنین خانومم منتظره باید بش خبر بدم!!

هی می خندیدم و قدم می زدم!!! همه مونده بودن چقد خوشحالم من!

خیلی احساس خوبی بود در اوج ناامیدی و خستگی این اتفاق بیفته!!!

بعد از تموم شدن کار با سربازای دم درم خداحافظی کردم (چون اونا دیگه منو شناخته بودن رفیقم شد ه بودیم و پیگیر کارام بودن!!!)

نفس اونور خیابون منتظرم بود سرش پایین و ماتم زده!!!

داشتم می یومدم اونور که سرشو آورد بالا نگام کرد! منم شیطنت زد به سرم سرتکون دادم دستمو به علامت مردن روی گردنم کشیدم!! که یعنی ندادن!!!

نفس وا رفت! دیدم پاهاش شل شد!!! angel3 smiley

ترسیدم یوقت غش نکنه سریع پریدم اونور خیابون برگه رو نشونش دادم دستمو گذاشتم رو قسمت عمل بلامانع است!!! نفس وسط پیاده رو جیغ کشیدو از خوشحالی پرید تو بغلم!!!

همه نگا میکردن که این پسرو دخترهههههههههه!

نفس از خوشحالی حالش بد شد رفتم آب گرفتم آوردم براش!! عشقم کلی ذوق زده شده بودتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعدشم جاتون خالی واسه جشن گرفتن رفتیم رستوران!!!

حدودا! یکی دو هفته ای هم توی دادگاه خانواده الاف شدم! اونم بخاطر اینکه چون از کارم مرخصی نداشتم باید آخر وقت هی می رفتم ، آخر وقتم  اصولاً کار انجام نمی دن و می پیچونن!

تا بالاخره یه روز صبح زود رفتمو تمومش کردم و بالاخره حکم قاضی رو گرفتم یه دلیلشم این بود که من از اول باید از دادگاه خانواده اقدام می کردم نه دادسرا! قاضی هم سپرد که کلاً هرچی مربوط به داسراس از تو پروندم پاک کنن گفت برام بد میشه!! اونجا مال خلاف کاراس و پرونده های خلاف میره اونجا!

اگه از همون اول همونجا اقدام کرده بودم دو سه روز بیشتر طول نمیکشید.

راستی اینم بگم وقتی فرستادنم پیش قاضی، قاضیه از خودم و زندگیم پرسید تا نامه رو برام بنویسه. یعنی من به صدنفر کل زندگیمو توضیح دادم!!

قاضیه برگش گفت می خوام به جرم بی حجابی بگم بگیرنتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد?

من که میدونستم داره منو امتحان میکنه خیلی ریلکس گفتم هرطور که دوس دارین!!! منکه زن نیستم مهم باشه برام...!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

این شد که بالاخره حکمو گرفتمو بعد از خداحافظی با سربازای دادگاه خانواده!!! اومدم بیرون!!

نفس عزیزم مث همیشه در دادگاه منتظرم بود خوشحال شد.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

واقعا! که داشتن همچین زنی افتخاره یعنی خداشاهده تو این مدت پابه پای من اومده و هرکاری که لازم بوده کرده و مهم تر از همه منو با این اعصاب خرابم و بدخلقیام تحمل کرده... نفس جان همسرم ممنون که هستی و بم امید میدی فرشته ی قشنگم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منو بابت تموم بدخلقیام ببخش عزیزمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دوستان خوبم!!! از همه ی شما ممنونم... من معتقدم اینکه مجوز به این راحتی (راحتم نبود ولی حداقل دردسرای معمول رو نداشتم)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فقط  و فقط بخاطر دعای شما دوستانم... عزیزانم، دوستتون دارم خیلی دوستتون دارم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خدا هم خیلی بم لطف داره و واقعا ممنونم که همیشه همراهم بوده ...

اعتقاد داشته باشین که وقتی خداوند خیری برای بندش بخواد هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مانعش بشه این آیه ی خود قرآنه... الانم که به امید خدا... خداروشکر پول عملم جور شده و تا چند وقت دیگه منم پروانه میشم به لطف خدا....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فقطه به دلیل بعضی مسائل امنیتی بخاطر موقعیتم همه ی توضیحات راجب دکتر و مکان عمل و غیره و توی پست رمز دار می ذارم و رمزشم فقط به دوستان ترنسم که لینک شدن می دم...

شادو سلامت و موفق باشید.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حاج دکتر سید ایت الله مهندس

                                کامران اسعدی (ره)Hello

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1392 ساعت 17:24 توسط کامران |


عاشقانه ترین جملات

« بنام آنکه در تنهاییم تنهایم نگذاشت»

 

گریه کردم...

       تمام زندگیم را گریستم...

                      چشمانم *رود* شد...

                                          دلم خون...

                                     وجود زیر شلاق سرنوشت زخمی و تکه تکه شد...

اما نباختم...

او نخواست که ببازم...

هیچ شادی و آرامشی نبود تو عمر 22 سالم... هیچ زیبایی ... هیچ نوری.. هیچ... اما...

خدابود... همیشه ... همجا... امید بود... کامران بود... مردونگیش بود...


واستادم... پای همچی زندگیم واستادم... اینقدر صبر کردم که فکر کنم ایوبم توش

مونده! می گن درد هرکی اندازه ظرفیتشه اما خدا دردی بیشتر از ظرفیتم بم داد...

تقریباً تا مرز جنون پیش رفتم.. نگین خوشبحالش مجوز گرفت.. اگه نمی گرفتم اگه

دردام، رنجام همینجا تموم نمی شد... خدای من شاهده خودم تمومش می کردم...

چون دیگه نمی تونستم، تحملشو نداشتم... دیگه بیشتر از این نمی شد درد کشید چون

چیزی واسم نمونده بود... داشتم سر ریز می شدم... این مجوز حقم بود... حقم از این

دنیا، از این زندگی ... بعد از اینهمه سال سختی بالاخره خدا یجا یه حالی بما داد... کم

کم داشتم فکرمیکرد خدا فراموشم کرده... گرچه هروقت احساس می کردم خدا منو

فراموش کرده بش می گفتم خدایا ! اگه تو منو فراموش کردی من نمی کنم اینقد

پافشاری می کنم تا بالاخره دستمو بگیری.... جوابمو بدی... تو معجزات فراوونی داری

پس به منم کمک کن و یه معجزه تو زندگیم رخ بده... بذار همه یگن دیدین کامران

سوخت ولی خدا ثابت کرد پشتشه! الان... منم یه آدمی که وجودش آتیش گرفته آب

می خوام! حالا خدا اومده با یه کاسه آب خنک... ریخته رو وجودم... آخییییش... خنک

شدم.. خواست بره... دستاشو گرفتم... گفتم ... آب بهانه بود... من *تو* رو می

خواستم ... لبخند زد... لبخند زدم... همدیگرو بغل کردیم...

گفت: دیگه تموم شد پسرم... دیگه نمیذارم هیج کسو هیچ چیز اذیتت کنه...

گفتم تو باش... اگه اذیتمم کنن مهم نیست... تو که باشی فقط تو رو می بینم... تو

پدرم باش... تو مادرم باش... دیگه هیچی نمی خوام... دوستت دارم...


                                                                            و خدا فقط لبخند زد...

روح من آروم

               و عاشقانه ترین جملات دنیا با نگاهش معنا شد...


خدایا! دوستت داشتم و دوستت دارم...

                                    برای همیشه...

                                            برای همه چیز....

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392 ساعت 19:36 توسط کامران |


مجوز

به نام خدا

سلام آقا دست، دست،

                       دست، دست

                                       اومدوم با یه حال توپ و باحال بگوم بچه ها

مو مجوزمو گرفتوم!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از همه دوستانی که برام نظر گذاشتن و من نتونستم این چند روزه جواب بدم عذر خواهی میکنم

دوستان در یه فرصت دوباره میام جواب میدم.

یه پستم بعد میذارم و کاملاً کمیسیون و مراحل گرفتن مجوزو دادسرا رو توضیح میدم.

دوستای خوبم منو نفس تو این چند روزه  بین کمیسیون و گرفتن جوابش خیلی سختی کشیدیم در طی یه هفته

نفس بخاطر فشار عصبی دوبار تب کرد! منم هرشب کابوس کمیسیونو میدیدم و حالم خیلی بد بود.

انشاله میام برای همتون میگوم قضیه رو!!

شادو پیروز باشید. (فدای همتون) دکترمهندس آیت الله سید کامران اسعدی

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ساعت 16:53 توسط کامران |


به مجوز نزدیک شدم


به نامش  و به یادش

درود بررفقایی که دعا داشتن، ادعا نداشتن، نیایش داشتن، نمایش نداشتن، صفا داشتن، ریا نداشتن، محبت داشتن، منت نذاشتن.

سلام بچه ها، من اومدم با یه پست جدید که رنگی از مجوز ، نه نه ... بویی از مجوز، نه نه ... نه نمیدونم گیرندین دیگه بالاخره یه ربطی به مجوز داره!

اول از همه یه تشکر ویژه از نفس خانومم می کنم که توی این مدت که من گرفتار بودم نذاشت وبلاگم خاک بخوره و واقعاً برام سنگ تموم گذاشت.

جونم براتون بگه از اونجایی که من تو کار جدیدم تمام وقت کار می کنم و تنها وقت استراحتم بین8 صب تا 9 شب کار، 2 ساعت وقت استراحت ناهارییه که با نفسم می خورم، عزیزم، همسرم، زحمت می کشید هروز میومد وبلاگم و نظراتمو برام پرینت می گرفت تا من جوابشونو بدم و همینطور خانومم لطف می کردن وبلاگ بچه هایی که آپ می کردن می رفتن و اونا رو هم پرینت می گرفتن تا من براشون نظر بذارم!

نه تورو خدا خانوم به این گلی دیده بودین؟ من که خودم ندیده بودم.

بنابراین بنده طی دو ماه گذشته بدون کوچکترین دسترسی به نت از بروزترین اخبار آگاهم!

این پستم خیلی طولانیه اگه حوصلشو دارین بیاین ادامه مطلب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 19:24 توسط کامران |


FOR GOD

به نام خدای مهربون

میدونم بعضی وقتا عصبانی و بی حوصله میشم و سرت

داد میزنم...

اما تو بجای اینکه مث بقیه ازم دلخور شی و بام قهر کنی،

با محبت نوازشم میکنی و میگی اشکال نداره بنده ی من،

میدونم جز من کسیو نداری...

از همینجا میخوام بگم خدای مهربونم بابت تموم

 لحظات بی پناهیم که آغوش گرمت پناهم شد و همچنین بابت

همسری به این فداکاری و بینظیری ممنونم.

خیلی دوستت دارم...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392 ساعت 10:38 توسط کامران |


*تولد تو*


                              به نام خالق زیبایی ها


امروز روز تولد توست و من هروز پیش از پیش به این راز پی می برم که تو

خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی. :)




از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به


فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را


در پستوی زمان تنها حس نمی کنم.






کامرانم؟


بهترینم، بهانه ی زندگیه من، تمام شادی، تمام  امیدو شورو نشاط من برای


زندگی در این دنیای پر از هیاهو تو هستی.


از خدا ممنونم که تو رو  آفرید.. هزاران بار خدارو شاکرم بخاطر وجود تو در


زندگیم.


عزیزم؟


گوش کن...


به صدای قلبم که تنها تو را می خواند


این قلب برای همیشه از آن توست.


بهترین و بی نظیرترین مرد دنیا


تولدت مبارک.


                                                              نفس تو


                                                     با قلبی سرشار از عشق تو




+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ساعت 19:14 توسط کامران |


نوشته های من2

به نام خالق عشق

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن..

.
پابلو نرودا


سلام امیدوارم همگی خوب باشین و لبتون خندون باشه. :)

اگه دوست دارین ادامه خاطراتت مارو بخونین، بفرمایین ادامه مطلب :)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 ساعت 9:7 توسط کامران |


نوشته های من

       به نام پروردگاری که وسعتش از تمام باورهایم فراتر است


سلام من نفسم این نوشته ها خاطرات منو کامرانم از دوران دبیرستانمونه که مربوط به اوایل آشناییمونه

خاطراتی که الان از یادآوریشون لذت میبرم

و هیچوقت فراموش نمیشن.

ممنون که وقت میذارین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ساعت 10:20 توسط کامران |


خروس جنگی!

سلام رفقا ی گله گلاب!

امروز اومدم از یه دعوای تاریخی براتون بنویسم یه چیزی تو مایه های نبرد گلادیاتور ها!!!

همونطور که میدونین چندوقته منو نفس کلامون رفته توهم. ولی دیروز دعوامون به شدیدترین حد ممکنش رسید!

دیروز مثلا خواستیم بریم تفریح کنیمو به گفته ی مشاورم ناراحتی ها رو بریزیم دور...

ولی بین راه حدود 3 دفه باهم دعوامون شدو نفس قهرکرد و د برو که رفتیم!

منم هربار منت کشی میکردم. دیوونه بازی بود به جان خودم.

باهر بدبختی بود رسیدیم لب دریا.

من اونجا حس دریا گرفته بودم و نمیخواستم پاشم برگردم ولی نفس گیر داده بود که گشنمه برگردیم از اون ور آبجیش بهش اسمس داده بود که به کامران که اینقد دست و دلبازه بگو ..... برام بخره!

آقا ماهم که جیبامون تار عنکبوت بسته بود میخواستیم با همون پولی که داشتیم بریم فلافل بخریم شاید روحیمون عوض شه.

آقا ما هم مرد گفتیم برامون افت داره خواهرخانومم یه چیزی بخواد نخریم براش! این شد که با تمام گرسنگی گفتم من سیرم!!!

زنده باد مادر که هروقت سفره غذا کم بیاد اولین کسی که میل نداره اونه!!!

اینو گفتم، حالا چه ربطی داشت خدا میدونه!

شده بودم مادر فداکار...

نفس گیر داد که یا باهم میخوریم یا منم نمیخورم! گفتم آخه بابا یعنی نفس مگه تو بمن وصلی؟؟؟آقا من گرسنم نیست...

نفس ول کن نبود که نبود، تهش عصبی شدمو برگشتم یه حرف بدی بش زدم.... حالا بماند...

اونم تا شنید دو پا داشت دو تا دیگه هم قرض کردو عین غزالی که شیر دنبالشه دوید رفت که رفت!!!!!

بعد از اون هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم آب شده بود رفته بود تو زمین. نا امید شدمو داشتم برمیگشتم که گوشه های پارک تو تاریکی مانتوی زردشو تشخیص دادم. ناقلا تا منو دید پشت کرد که نشناسمش ولی نمیدونست که من بچه ی تیزیم!

رفتم جلو دیدم داره گریه میکنه! افتادم به دستو پاشو معذرت خواهی کردن!

وقتی دیدم فایده نداره بهش گفتم حالا که اینطوره  بهتره تمومش کنیم چون من دارم تو رو زجر میدم دیگه نمیخوام بیشتر از این اذیت شی...

اون درحالی که داشت گریه میکرد از روی سکویی که نشسته بود بلند شدو گفت توکه نمیتونستی با من بمونی غلط کردی منو عاشق خودت کردی!!!( میبینین تورو خدا عجب زوریه واسه علاقه مند کردنم باید جواب پس بدم!!!) 

اومد جلو و با تمام قدرت و عصبانیت چنان خوابوند تو گوشم که برق 3 فاز از سرم پرید!!!!!!!!یعنی تا نیم ساعت گوشم دنگ دنگ صدا میداد آخ که چه دست سنگینی داره این نفس!!!!! یعنی سرو تهشو جم کنی با پوستو استخونو مانتو کفش و مقتعه 40 کیلو نمیشه اونوقت با نیرویی معادل 2 تن به من ضربه زد همچین که دو سه قدم عقب رفتم!!!

منو میگی هاج واج مونده بودم تو دلم همینطور میگفتم سبحان ا... ، سبحان ا... ، ...

دیگه هیچی نمی شنیدم فقط میدیدم دهنش داره تکون میخوره و یه چیزایی میگه... در حین دعوا دادو فریاد کردن سر من چند قدم اومد جلو شستم خبر دار شد که بازم قصد کتک کاری داره این بود که از ترس چند قدم عقب رفتم بیخیال بشو نبود که میخواست منو چپو راست کنه. حالا من یه غلطی کرده بودم اون ول کن نبود...

بعدشم دوباره آب روغن قاطی کردو د برو که رفتیم منم مث بچه های معصوم دنبالش راه افتادمو تا خونه همراهیش کردم ناسلامتی ساعت 9شب بود ما هم ناسلامتی مردیم!

خلاصه که اینم از دعوای تاریخی ما خوردمو نزدم!!! :))

فرداشم که امروز باشه با یه جعبه رولت نسکافه ایی رفتم محل کارش آشتی کنون!

بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی. کتکو گفتم نه رولت خامه ایی!:))


                                                              وسلام!

----------------------------------------------------------------------------


نفسم؟ فکرنکردن بتو غیر ممکن ترین کار دنیاست، تویی که با نفسهایت به رگهایم خون میدهی...

من مثل کویری تشنه ام، سیر نمی شوم از دوست داشتنت...

دوست داشتنی که چون آب برای انسان تب داری شیرین و گواراست...

تو!

نهایت هرچیزی هستی که میپنداشتم...

شیرین، دلربا، مهربان و لطیف...


فرشته ی قشنگم سوم شهریور سالروز زمینی شدنت مبارک.

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392 ساعت 17:11 توسط کامران |



با اینکه هنوز خیلی گرفتارم اومدم بگم خیلی دوستتون دارم...زنده باشین همتون که لطف میکنین به این داداش کوچیکتون سر میزنین :))

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ساعت 10:7 توسط کامران |


خدایا کمی آرامتر امتحانم کن...

  به خودت قسم خسته ام...خسته...


دوستای گلم به دلیل یه سری مشکلات کمتر میتونم بیام نت ازتون خواهش میکنم با قلب پاکتون برام دعا کنین...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392 ساعت 13:7 توسط کامران |


به من مجوز چاپ نمیدهند!

میگویند داستانی که نوشته ای قابل باور نیست...

.

.

.

.

.

.

اما من فقط خاطراتم را نوشته بودم...!!!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نفسم...


دیوانه نیستم!


فقط به طریقی خاص که دیگران نمیتوانند...

                                

                              دوستت دارم... :)


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392 ساعت 20:0 توسط کامران |