زندگی شگفت انگیز یک ترنسکشوال

به نام تنها یاری دهنده

سلام به همه ی دوستای گلم 

با یه دنیا شرمندگی بابت اینکه نمیتونم به وبلاگم سر بزنم 

این مدت خیلی سرم شلوغ بود و بهترین اتفاقی که برام افتاد این بود که به لطف خدا تونستم با نفسم ازدواج کنم و الان 4 ماه از زندگی متاهلیم میگذره و همچی عالیه.

از اونجایی که زندگی رو به تنهایی اداره میکنم و سرم با کار حسابی گرمه و مشغول اداره زن و بچه هستم دسترسی به نتم خیلی کمه 

خودتون به بزرگواریتون ببخشید.

 برای همه ی برادرا و خواهرای عزیزم آرزوی موفقیت و سربلندی دارم 

امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگتون برسین

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 13:5 توسط کامران

سلام به همه دوستاي خوب ومهربونم!

قبل از اينكه خبر خوبو بهتون بدم بذارين بگم،

نفسم،عشقم،همدمم،

قالب جديدوبلاگوفقط به عشق توگذاشتم اميدوارم خوشت بياد.

و يه چيز مهمتر اينكه،

نفسم بابت تموم همراهيات ومهربونيات يه دنيا ممنونم.اگه من تو رو نداشتم چيكار مكردم واقعا؟؟!!

حالا بفرمایین ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 17:42 توسط کامران

سلام...

چند روزيه حال و روز خوشي ندارم...

ازمشهد اومدم بندر ك كاراي شناسنامموانجام بدم.

توي مشهداونقدر سخت ميگرفتن ك فكنم بايد يكي دو سالي

صبرميكردم.

چون سه ماه بود منتظربودم احضاريه دادگاه بياد در خونه ك  توش

نوشته باشه ك وقت دادگاهو كي تعيين كردن اما وقتي خبري

نشدخودم رفتم دادگاه پيگيرش شدم و بابدترين برخورد بم گفتن بايد

۵ ماه ديگه منتظرباشم!

بنابراين از سركارم مرخصي گرفتم و اومدم بندر.

اينجا بم گفتن برو د ادخواست بده و احتمالا يماهه كارت راه ميفته!

اما من رفتم باخود قاضي (هموني ك مجوزمو داده بود صحبت

كردم) و اون بم گفت نميخواد دادخواست بنويسم چون كارم طول

ميكشه!

ب دستور قاضي رفتم يه درخواست نوشتمو شرح عمل و برابر اصل

مجوز رو ضميمش كردم اونم برام گوشش حكم نوشت ك نامه

بنويسن ب ثبت احوال!

باورم نميشدكاري ك سه ماه توي مشهد طول كشيد وحالاحالاها

بايددنبالش ميدويدم يه روزه حل شد! تازه قاضيه اونقد وجدان

داشت ك نه تنهامنو نفرستاد براي دادخواست و وقت دادگاه الاف

بشم، بلكه اصلا اسم پزشك قانوني ومعاينه رو هم نيورد!!!!

اما امان ازثبت احوال...بلايي سرم آوردن نامردا ك دو برابر از اول

مراحل مجوزم تاحالا حرص خوردم!

همچي داشت خوب پيش ميرفت فرداي روزي ك رفتم  دادگاه رفتم

اداره ثبت.

مداركمو تحويل دادم وبهم گفتن نياز نيست برم شهري ك شناسنامم

صادره از اونجاس!شناسناممو همين بندر ميگيرم!

سرتونو درد نيارم...نامردا گفتن واسه احراز هويت بايد ضامن كارمند

بيارم!!!!!

بگذريم ك رفتم با رييس كل صحبت كردمو گفتم من بي كس و كارم

ضامن از كجا بيارمو اون گفت مشكل خودته!!!

 

يني وجدان بيدارش منو كشته!منم دادوبيداد كردم ك مگه خودم

خواستم ترنس بشمو خواست خدا بوده اما صدام ب هيجا

نرسيد...

...آخه يه آدم مث من ك حتي پدر مادرشم ولش

كردن ضامن ازكجا بياره...

بي پدرومادر.....بي كسوكار...خدا چرا ساكت نشسته...چرا ب من

بدبخت زور ميگن...اين چ قانونيه...

آخه اون عكس لعنتي شناسنامه چطورميشه تشخيص نداد ك مال

منه! ك بايد بخاطرش ضامن بيارم اونم كارمند!

نفس اونقدگشت تايكي ازهمكاراش پيدا كرد...رفتم ثبت احوال اما

اونم قبول نكردن....چون اون رسمي نبود وگفتن حتما بايدرسمي

باشه...

چرا هيشكي نيس كمكم كنه....خستم..خيلي خستم...

خدايا ديگه بريدم، نميكشم...دردام بيشتر از صبرم شده....

                        

              كمكم كن خدااا...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 15:37 توسط کامران


یـــکی از همیـــــــن روزهــــــــــا

بایـــد خدا را صدا بــــــــــزنم

یک میــــــــز دو نفــــــــره

دو صنـــــــــدلــی

یــــــــکی مـــــــن

یـــــــــکی خــــــدا

حــــــرف نمـــــــیزنم

نـــــــگاهم کافیــــــست

میـــــــــدانم

برایـــــــــم اشــــــــک می ریــــــــزد!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 14:50 توسط کامران

سلام دوستان.



باكمي تاخير و معذرت خواهي فراوون سال نو رو


به همه تبريك ميگم و سال خوبي رو براي همگي


آرزو دارم.



راستي يه توضيح درباره اينكه عكساي


عملمونذاشتم!


نه اينكه نخواستم بذارم نه! متاسفانه ده-دوازده


روز بعد عمل توي خيابون باتهديد چاقو گوشيمو ازم


زدن و عكساي عملم كلا رفت! :-((


من موندموخريد گوشي كه دوربين نداره!


ببخشيد دير به دير سرميزنم.زندگي به تنهايي


بدون حمايت خانواده سخته ولي بااين خال


خداروشكر...


دوستتون دارم...

                  

  دكترسيدمهندس كامران اسعدي!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 13:47 توسط کامران



به نام تنها یاری دهنده

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

سلام برتو ای امام مهربان

درود خداوند برتو و خاندان پاکت

سلام دوستان

خوشحالم که خداوند فرصتی دوباره در اختیارم قرارداد تا بعد از غیبتی طولانی باز به وبلاگم بیام و بتونم برای شما دوستانم از خودم بگم تو این مدت اونقدر اتفاقای جورواجور واسم افتاده که منو حسابی درگیر کردن اما خداروشاکرم که هیچوقت، هیج جای زندگیم منو تنها نذاشت و امام رضای مهربون، ضامن آهو همیشه هوای منو داشت و به بهترین نحو میزبان من بود.

سعی میکنم تا اونجا که می تونم خلاصه بگم که چیا بهم گذشت... ولی اگه نشد به خوبیه خودتون ببخشید به ادامه مطلب بیاین تا براتون بگم رفتنم برای عمل چه جوری شد...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 17:32 توسط کامران

به نام خالق زندگی بخش


سلام

امروز ۱۶/۱۰/۹۲یه روز دیگه از روزهای زندگیه ماس که برای همیشه در تاریخ زندگیمون ثبت میشه

امروز کامرانم به جسم واقعیش میرسه

و از زندان تن آزاد میشه

ساعت 3و نیم کامرانم به اتاق رفت والانم توی اتاق عمله

درسته از این ناراحتم که نمیتونم پیشش باشم تا اون لحظه ای که چشاشو باز میکنه بهش لبخند بزنمو بگم مرد من تولد دوبارت مبارک...

اما دنیا دنیا براش خوشحالم که بالاخره بعد از اون همه سختی مرد من بالاخره حقشو از زندگی میگیره و خواستم همه ی شما دوستای عزیزو تویه شادیمون شریک کنم

کامرانم؟

مرد من؟ همسفر زندگیم؟ تولدت دوبارت مبارک.

این روز برای همه ی ترنسها هست

خلاصی از زندان تن

امیدوارم همه ی ترنسا هرچه زودتر این روز قشنگو تو زندگیشون تجربه کنن.

شادو موفق باشین .

نفس...

جزئیات عملو حتما خود کامران بهتون میگه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کامران ساعت ۷ونیم از اتاق عمل اومد بیرون

وقتی دیشب تلفنی باش حرف زدم خیلی درد داشت

اما کلا حالش خوبه خداروشکر

راستی کامران هر دو تخلیه هارو باهم انجام داد.

از همتون که جویای احوال ما هستین ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 16:55 توسط کامران

بنام خالق یکتا


برای آنکس که ایمان دارد، ناممکن وجود ندارد!   «رابینز»


سلام به همه ی دوستای خوب، مهربون و عزیزم

امیدوارم منو بابت تأخیر در نوشتن این پست و همچنین کم سرزدن به وبلاگم ببخشین خودتون شرایط منو بهتر می دونید. تو این مدت روزهای پراسترسی رو گذروندم و خیلی سختی کشیدم ولی خداروشکر بالاخره همه ی سختی ها به پایان رسید.

البته بقول داداش حمیدرضا ی گلم تازه اول سختیامونه و از الانه که باید مردونگی خودمونو ثابت کنیم...

بگذریم جونم براتون بگه که.... از کجاباید بگم.... آهان کمیسیون... بعد از 2هفته به من زنگ زدن گفتن فردا ساعت11 وقت کمیسیون داری و همچنین گفتن خانومتم بیار!

چشمتون روز بد نبینه بچه ها ی گلم!! آخ ببخشید یه لحظه فکرکردم من پدربزرگم که جلوی نوه ها م نشستم دارم داستان زندگیمو می گم!!!

چیه؟؟؟ چرا اینجوری نگام میکنین؟؟؟ فکر می کنین خل شدم؟؟؟

نه به جان خودم! آقا نه از بس تو این راه دوندگی کردم الان احساس پیری می کنم دست خودم نیست!

خلاصه روز کمیسیون رسید و خدارو صد هزارمرتبه شکر... چی بگم آخه... یعنی قشنگ کل کائنات بامن همکاری تمام کردنا!!! soldier baby

یعنی می تونم بگم قشنگ سرساعت 10 و نیم یهو چنان بارونی اومد که بندر تا حالا به خودش ندیده بود! شلاقی آقا!!! باد و طوفان و گردو خاکم یه طرف!!!

یعنی داشت حادثه ی زمان حضرت نوح اتفاق می افتاد!!! دیگه می خواستم کشتی بسازم با عهدو عیال بریم توش!!!

اون شعره هست... که می گه ابرو بادو مه و خورشید و فلک

همه در کارند!!!

         تا تو.... بذار بقیشو خودم بگم

                       تا تو به کمیسیون نرسی و به بن بست بخوری!!!

خلاصه به هر زحمتی بود با نفس رفتیم پزشک قانونی و دکترا با نیم ساعت تأخیر رسیدن و د کتر صدیق یعنی همون دکتری که اول از همه تأییدم کرده بود هم بود! که خیالمو کلا راحت کرد اما چشمتون روز بد نبینه یه خانوم روان پزشک، یه آقای دیگه که رئیس کل پزشک قانونی بود هم بودن قرار بود 4تا کمیسون برگزار شه که از شانسم مال من افتاد آخری و ساعت 12 و نیم رفتم واسه کمیسیون.خواب

وقتی رفتم تو تنها کسی که بهم لبخند زد دکتر صدیق بود!  اون دو تا که عین برج زهرمار از اول تا آخرش با بدبیتی بهم زل زده بودن و هرچی می گفتم انگار باورشون نمیشد!!!عصبانی

همه ی سوالاتو دکتر صدیق پرسید اما سوالای مسخره!!

اسمت چیه؟؟ چندسالته؟؟ خونت کجاس؟؟ حقوقت چقدره؟؟ دیگه کم کم داشتم شک می کردم که نکنه جلسه خاستگاری برام گذاشتن و دکتر صدیق می خواد دخترشو بم قالب کنه!!!سوال

ولی شیطون وسطاش یه سوالایی می پرسید که گیرم بندازه! مثلا پرسید چرا با دوست دختر قبلیت بهم زدی! منم گفتم سر اینکه یکی دیگه رو دوست داشت!منتظر

گفت یعنی اصلا بحث سراینکه تورو بعنوان یه پسر قبول نداشته باشه پیش نیومد؟؟؟

منم گفتم نه اصلا! خب راستشو گفتم بعد برگشت گفت پس بخاطر یکی دیگه قالت گذاشته آره؟؟؟

منو میگی!! ؟تعجبگریه

صدیق: شیطان

یعنی چی اصلا! این ادبیاته؟؟؟ قالت گذاشت یعنی چی آخه؟؟؟ خدای من....ناراحت

بعد پرسید چرا از خانوادت جدا شدی؟؟؟ خودت خواستی یا بخاطر دانشگاه!

منم گفتم ببه بهونه دانشگاه مستقل شدم چون نه من می تونستم زورگویی اونارو تحمل کنم نه اونا رفتاری منو!

با یه سری سوالای آبکی دیگه که بینشون قصد داشت از من آتو بگیره اما متاسفانه یا خوشبختانه نتونست!!! عینک

فقط اون خانوم اخمه آخرش با چشای گردشدش پرسید خیلی اذیت شدی؟؟ گفتم خیلی زیاد... واقعا سخت بود... اون یارو... رئیس کل پزشک قانونی که لام تا کام حرف نزد!! همینجوری اخم کرده بود. منم که با اعتماد بنفس به همه ی سوالاجواب دادم و صاف تو چشاشون نگامی کردم تا شک نکنن دروغ می گم!هیپنوتیزم

وقتی تموم شد بم گفتن نفس بیاد. نفس رفت تو یه سری سوالات ازش پرسیدن که راجب خودش بود نه من! اینکه با من مشکلی نداره؟! یا اینکه خانوادش می دونن؟

خلاصه اینکه کمیسون تموم شدو گفتن هفته ی بعدش واسه جواب برم دادسرا! همونجا هم  با وبکم با تیپ خودم یه عکس باحال ازم گرفتن که ضمیمه پرونده کردن!

تو اون چندرو ز منو نفس مردیمو زنده شدیم. آخه اونطور که اونا رفتار می کردن انگار نمی خواستن مجوز بدن

بعد یه هفته هم که فقط سه روز هروز می رفتم دادسرا ومی گفتن نامت نیومده!

می رفتم پزشک قانونی خانوم مسئول کمیسیون نبود! اعصابم داغون شده بود!pink mouse

تا اینکه بالاخره روز سوم که حسابی کلافه و عصبانی بودم به همه ی شعبه ها سر زدم! بالاخره پیداش کردم نامه رو!!! رفتم اتاق جانشین دادستان گفتم نامه اومده! یه خانوم چادری بود که اخم کرده بود گفت: آره... بدون اینکه بدونه نامم چی بوده یا شماره نامه رو بپرسه یا اسممو!!

نگا کردم دیدم نامه جلودستشه!!! ورق زد نگاش کرد...

گفت نگران نباش نظرشون مساعده!!!

منو میگی: تاییدهورا

گفتم: جدی؟؟ گفت آره بیا خودت ببین نامه رو داد دستم!!!

خوندم به قسمت تاییدی که رسیدم دستمو گذاشتم روسرمو بلند گفتم یا ابوالفضل!!!

همه از کارمندا گرفته تا ارباب رجوع برگشتن نگام کردن! منم که هول زده بودم از همه تشکر کردم حتی از ارباب رجوع های اونجا و تک تک کارمندا!!! بعدشم نامه رو برداشتم که برم خانومم گفت کجا؟؟؟ برو فلان اتاق ثبتش کن همینجوری نبر!!!

منم پریدم رفتم قمسمت ثبت دیوونشون کردم!

هی میگفتم توروخدازودتر ثبتش کنین خانومم منتظره باید بش خبر بدم!!

هی می خندیدم و قدم می زدم!!! همه مونده بودن چقد خوشحالم من!

خیلی احساس خوبی بود در اوج ناامیدی و خستگی این اتفاق بیفته!!!

بعد از تموم شدن کار با سربازای دم درم خداحافظی کردم (چون اونا دیگه منو شناخته بودن رفیقم شد ه بودیم و پیگیر کارام بودن!!!)

نفس اونور خیابون منتظرم بود سرش پایین و ماتم زده!!!

داشتم می یومدم اونور که سرشو آورد بالا نگام کرد! منم شیطنت زد به سرم سرتکون دادم دستمو به علامت مردن روی گردنم کشیدم!! که یعنی ندادن!!!

نفس وا رفت! دیدم پاهاش شل شد!!! angel3 smiley

ترسیدم یوقت غش نکنه سریع پریدم اونور خیابون برگه رو نشونش دادم دستمو گذاشتم رو قسمت عمل بلامانع است!!! نفس وسط پیاده رو جیغ کشیدو از خوشحالی پرید تو بغلم!!!

همه نگا میکردن که این پسرو دخترهههههههههه!

نفس از خوشحالی حالش بد شد رفتم آب گرفتم آوردم براش!! عشقم کلی ذوق زده شده بودتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعدشم جاتون خالی واسه جشن گرفتن رفتیم رستوران!!!

حدودا! یکی دو هفته ای هم توی دادگاه خانواده الاف شدم! اونم بخاطر اینکه چون از کارم مرخصی نداشتم باید آخر وقت هی می رفتم ، آخر وقتم  اصولاً کار انجام نمی دن و می پیچونن!

تا بالاخره یه روز صبح زود رفتمو تمومش کردم و بالاخره حکم قاضی رو گرفتم یه دلیلشم این بود که من از اول باید از دادگاه خانواده اقدام می کردم نه دادسرا! قاضی هم سپرد که کلاً هرچی مربوط به داسراس از تو پروندم پاک کنن گفت برام بد میشه!! اونجا مال خلاف کاراس و پرونده های خلاف میره اونجا!

اگه از همون اول همونجا اقدام کرده بودم دو سه روز بیشتر طول نمیکشید.

راستی اینم بگم وقتی فرستادنم پیش قاضی، قاضیه از خودم و زندگیم پرسید تا نامه رو برام بنویسه. یعنی من به صدنفر کل زندگیمو توضیح دادم!!

قاضیه برگش گفت می خوام به جرم بی حجابی بگم بگیرنتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد?

من که میدونستم داره منو امتحان میکنه خیلی ریلکس گفتم هرطور که دوس دارین!!! منکه زن نیستم مهم باشه برام...!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

این شد که بالاخره حکمو گرفتمو بعد از خداحافظی با سربازای دادگاه خانواده!!! اومدم بیرون!!

نفس عزیزم مث همیشه در دادگاه منتظرم بود خوشحال شد.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

واقعا! که داشتن همچین زنی افتخاره یعنی خداشاهده تو این مدت پابه پای من اومده و هرکاری که لازم بوده کرده و مهم تر از همه منو با این اعصاب خرابم و بدخلقیام تحمل کرده... نفس جان همسرم ممنون که هستی و بم امید میدی فرشته ی قشنگم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منو بابت تموم بدخلقیام ببخش عزیزمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دوستان خوبم!!! از همه ی شما ممنونم... من معتقدم اینکه مجوز به این راحتی (راحتم نبود ولی حداقل دردسرای معمول رو نداشتم)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فقط  و فقط بخاطر دعای شما دوستانم... عزیزانم، دوستتون دارم خیلی دوستتون دارم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خدا هم خیلی بم لطف داره و واقعا ممنونم که همیشه همراهم بوده ...

اعتقاد داشته باشین که وقتی خداوند خیری برای بندش بخواد هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مانعش بشه این آیه ی خود قرآنه... الانم که به امید خدا... خداروشکر پول عملم جور شده و تا چند وقت دیگه منم پروانه میشم به لطف خدا....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فقطه به دلیل بعضی مسائل امنیتی بخاطر موقعیتم همه ی توضیحات راجب دکتر و مکان عمل و غیره و توی پست رمز دار می ذارم و رمزشم فقط به دوستان ترنسم که لینک شدن می دم...

شادو سلامت و موفق باشید.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حاج دکتر سید ایت الله مهندس

                                کامران اسعدی (ره)Hello

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 17:24 توسط کامران

« بنام آنکه در تنهاییم تنهایم نگذاشت»

 

گریه کردم...

       تمام زندگیم را گریستم...

                      چشمانم *رود* شد...

                                          دلم خون...

                                     وجود زیر شلاق سرنوشت زخمی و تکه تکه شد...

اما نباختم...

او نخواست که ببازم...

هیچ شادی و آرامشی نبود تو عمر 22 سالم... هیچ زیبایی ... هیچ نوری.. هیچ... اما...

خدابود... همیشه ... همجا... امید بود... کامران بود... مردونگیش بود...


واستادم... پای همچی زندگیم واستادم... اینقدر صبر کردم که فکر کنم ایوبم توش

مونده! می گن درد هرکی اندازه ظرفیتشه اما خدا دردی بیشتر از ظرفیتم بم داد...

تقریباً تا مرز جنون پیش رفتم.. نگین خوشبحالش مجوز گرفت.. اگه نمی گرفتم اگه

دردام، رنجام همینجا تموم نمی شد... خدای من شاهده خودم تمومش می کردم...

چون دیگه نمی تونستم، تحملشو نداشتم... دیگه بیشتر از این نمی شد درد کشید چون

چیزی واسم نمونده بود... داشتم سر ریز می شدم... این مجوز حقم بود... حقم از این

دنیا، از این زندگی ... بعد از اینهمه سال سختی بالاخره خدا یجا یه حالی بما داد... کم

کم داشتم فکرمیکرد خدا فراموشم کرده... گرچه هروقت احساس می کردم خدا منو

فراموش کرده بش می گفتم خدایا ! اگه تو منو فراموش کردی من نمی کنم اینقد

پافشاری می کنم تا بالاخره دستمو بگیری.... جوابمو بدی... تو معجزات فراوونی داری

پس به منم کمک کن و یه معجزه تو زندگیم رخ بده... بذار همه یگن دیدین کامران

سوخت ولی خدا ثابت کرد پشتشه! الان... منم یه آدمی که وجودش آتیش گرفته آب

می خوام! حالا خدا اومده با یه کاسه آب خنک... ریخته رو وجودم... آخییییش... خنک

شدم.. خواست بره... دستاشو گرفتم... گفتم ... آب بهانه بود... من *تو* رو می

خواستم ... لبخند زد... لبخند زدم... همدیگرو بغل کردیم...

گفت: دیگه تموم شد پسرم... دیگه نمیذارم هیج کسو هیچ چیز اذیتت کنه...

گفتم تو باش... اگه اذیتمم کنن مهم نیست... تو که باشی فقط تو رو می بینم... تو

پدرم باش... تو مادرم باش... دیگه هیچی نمی خوام... دوستت دارم...


                                                                            و خدا فقط لبخند زد...

روح من آروم

               و عاشقانه ترین جملات دنیا با نگاهش معنا شد...


خدایا! دوستت داشتم و دوستت دارم...

                                    برای همیشه...

                                            برای همه چیز....

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392ساعت 19:36 توسط کامران

به نام خدا

سلام آقا دست، دست،

                       دست، دست

                                       اومدوم با یه حال توپ و باحال بگوم بچه ها

مو مجوزمو گرفتوم!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از همه دوستانی که برام نظر گذاشتن و من نتونستم این چند روزه جواب بدم عذر خواهی میکنم

دوستان در یه فرصت دوباره میام جواب میدم.

یه پستم بعد میذارم و کاملاً کمیسیون و مراحل گرفتن مجوزو دادسرا رو توضیح میدم.

دوستای خوبم منو نفس تو این چند روزه  بین کمیسیون و گرفتن جوابش خیلی سختی کشیدیم در طی یه هفته

نفس بخاطر فشار عصبی دوبار تب کرد! منم هرشب کابوس کمیسیونو میدیدم و حالم خیلی بد بود.

انشاله میام برای همتون میگوم قضیه رو!!

شادو پیروز باشید. (فدای همتون) دکترمهندس آیت الله سید کامران اسعدی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 16:53 توسط کامران


به نامش  و به یادش

درود بررفقایی که دعا داشتن، ادعا نداشتن، نیایش داشتن، نمایش نداشتن، صفا داشتن، ریا نداشتن، محبت داشتن، منت نذاشتن.

سلام بچه ها، من اومدم با یه پست جدید که رنگی از مجوز ، نه نه ... بویی از مجوز، نه نه ... نه نمیدونم گیرندین دیگه بالاخره یه ربطی به مجوز داره!

اول از همه یه تشکر ویژه از نفس خانومم می کنم که توی این مدت که من گرفتار بودم نذاشت وبلاگم خاک بخوره و واقعاً برام سنگ تموم گذاشت.

جونم براتون بگه از اونجایی که من تو کار جدیدم تمام وقت کار می کنم و تنها وقت استراحتم بین8 صب تا 9 شب کار، 2 ساعت وقت استراحت ناهارییه که با نفسم می خورم، عزیزم، همسرم، زحمت می کشید هروز میومد وبلاگم و نظراتمو برام پرینت می گرفت تا من جوابشونو بدم و همینطور خانومم لطف می کردن وبلاگ بچه هایی که آپ می کردن می رفتن و اونا رو هم پرینت می گرفتن تا من براشون نظر بذارم!

نه تورو خدا خانوم به این گلی دیده بودین؟ من که خودم ندیده بودم.

بنابراین بنده طی دو ماه گذشته بدون کوچکترین دسترسی به نت از بروزترین اخبار آگاهم!

این پستم خیلی طولانیه اگه حوصلشو دارین بیاین ادامه مطلب..


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 19:24 توسط کامران

به نام خدای مهربون

میدونم بعضی وقتا عصبانی و بی حوصله میشم و سرت

داد میزنم...

اما تو بجای اینکه مث بقیه ازم دلخور شی و بام قهر کنی،

با محبت نوازشم میکنی و میگی اشکال نداره بنده ی من،

میدونم جز من کسیو نداری...

از همینجا میخوام بگم خدای مهربونم بابت تموم

 لحظات بی پناهیم که آغوش گرمت پناهم شد و همچنین بابت

همسری به این فداکاری و بینظیری ممنونم.

خیلی دوستت دارم...

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 10:38 توسط کامران


                              به نام خالق زیبایی ها


امروز روز تولد توست و من هروز پیش از پیش به این راز پی می برم که تو

خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی. :)




از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به


فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را


در پستوی زمان تنها حس نمی کنم.






کامرانم؟


بهترینم، بهانه ی زندگیه من، تمام شادی، تمام  امیدو شورو نشاط من برای


زندگی در این دنیای پر از هیاهو تو هستی.


از خدا ممنونم که تو رو  آفرید.. هزاران بار خدارو شاکرم بخاطر وجود تو در


زندگیم.


عزیزم؟


گوش کن...


به صدای قلبم که تنها تو را می خواند


این قلب برای همیشه از آن توست.


بهترین و بی نظیرترین مرد دنیا


تولدت مبارک.


                                                              نفس تو


                                                     با قلبی سرشار از عشق تو




نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 19:14 توسط کامران

به نام خالق عشق

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن..

.
پابلو نرودا


سلام امیدوارم همگی خوب باشین و لبتون خندون باشه. :)

اگه دوست دارین ادامه خاطراتت مارو بخونین، بفرمایین ادامه مطلب :)



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 9:7 توسط کامران

       به نام پروردگاری که وسعتش از تمام باورهایم فراتر است


سلام من نفسم این نوشته ها خاطرات منو کامرانم از دوران دبیرستانمونه که مربوط به اوایل آشناییمونه

خاطراتی که الان از یادآوریشون لذت میبرم

و هیچوقت فراموش نمیشن.

ممنون که وقت میذارین.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 10:20 توسط کامران




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت